شمارهٔ ۶۸ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ما برفتیم و دل آواره در کویت بماند
جان نماند از عشق و در دل حسرت رویت بماند
جان در این طوفان غم بر باد شد، لیکن خوشم
کز تن خاکی غباری بر سر کویت بماند
شمع وار از جمع رندان رفتی و سوزت نرفت
همچو گل دامن کشان بگذشتی و بویت بماند
ما خود از خاک درت رفتیم، لیکن گاهگاه
پرسشی میکن دل ما را، که پهلویت بماند
از تن شاهی خیالی هم نماند از غم، ولی
همچنان در دل خیال قد دلجویت بماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و حسرت خود سخن میگوید. او و دل آوارهاش از کوی معشوق رفتهاند، اما عشق و یاد معشوق همیشه در دلش باقی مانده است. علیرغم غم و اندوهی که بر او حاکم است، هنوز هم خوشحال است که ذرهای از عشقش را در یاد دارد. او به خاطر غم فراق، شبیه شمعی است که با رفتن معشوق، همچنان روشنایی و سوز خود را حفظ کرده است. حتی اگر خود از خاک بررفته باشد، باز هم یاد و تصویر معشوق در دلش جاریست و مدام در دلش سوال میکند که چه بر سر او آمده است. در نهایت، حتی در غم و اندوه، یاد و خیال معشوق در دلش باقی مانده است.