شمارهٔ ۸۴ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود
دی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود
ای واعظ، ار حدیث تو ننشست در ضمیر
عیبم مکن، که گوش بر آواز چنگ بود
عمری چو خاک، بر سر کویت شدم مقیم
آخر ز رهگذار تو بادم بچنگ بود
فرهاد را ز میوه شیرین، حلاوتی
روزی نشد که لایق دیوانه سنگ بود
تیغ از چه بود بر صف دلها کشیدنت؟
با لشکر شکسته چه حاجت به جنگ بود؟
شاهی سیاه نامه شد و رند و عشقباز
بگذاشت نام زهد ریایی، که ننگ بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درگیریهای روحی شاعر میپردازد. شاعر از یار خود که رازی در دلش دارد و با او در جنگ است، یاد میکند. او به شنیدن وعظهای جامعه و انتقادات از طرف دیگران پاسخ میدهد و این انتقادات را نادیده میگیرد. شاعر در عشق خود به یار، سالها به فراق و دوری از او پرداخته و همچنان در انتظار وصال است. در بخشهای دیگر، او به داستان فرهاد و شیرینی عشق و همچنین نقدی به ریاکاری و زهد ظاهری میپردازد. در نهایت، شاعر به شکستها و تناقضها در عشق و زندگی اشاره میکند.