شمارهٔ ۸۵ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمری دهان تنگ توام در خیال بود
جان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه در مسائل عشق و رموز شوق
ز ابرو و غمزه با تو جواب و سؤال بود
گفتم: رسد میان توام باز در کنار
گفتا: برو که آنچه تو دیدی خیال بود
شرم آیدم که سجده برد پیش پای کس
آن سر که سالها برهت پایمال بود
آشفته رفت گفته شاهی در این غزل
آری، بفکر زلف تو شوریده حال بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات سرشار و دردناک خود درباره عشق میپردازد. او به توصیف دشواریها و ناامیدیها در روابط عاشقانه میپردازد و از خیالات و آرزوهای دست نیافتنی سخن میگوید. شاعر به تجربهای از عشق و اشتیاق میپردازد که حالا به نظرش فقط خیال بوده و در نهایت به ناامیدی و جدا شدن از معشوق اشاره میکند. او همچنین با حسرت به گذشته و لحظاتی که برای او ارزشمند بوده مینگرد.