نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود

مسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود

هم مرغ نالان در چمن، هم گل دریده پیرهن

هر کس به یاری در سخن، من با دل افگار خود

عقلم که بودی رهنمون، خندید بر اهل جنون

من نیز میخندم کنون، بر عقل دعوی وار خود

گر راز دل ننهفتمی، در خاک و خون کی خفتمی

هم با طبیبی گفتمی، حال دل بیمار خود

در جان درون آن تندخو، دایم به دل در گفتگو

بیچاره من محروم از او، چون دیده از دیدار خود

تو همچو گل دامنکشان، رفته به گشت بوستان

پیش تو مسکین باغبان، شرمنده از گلزار خود

شاهی ز خوبان زد نفس، افتاد در دام هوس

چون عندلیبان قفس، درمانده از گفتار خود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حال و فضای عید اشاره می‌کند و از شور و شوق مردم که با محبوبان خود جشن می‌گیرند، سخن می‌گوید. او خود را در مقابل این شادی‌ها بی‌قرار و دل‌نگران حس می‌کند. او به وضعیت ناامیدی و دل‌تنگی‌اش در مقایسه با زیبایی‌های دیگران اشاره می‌کند و از درد و رنجی که از عشق و جدایی می‌کشد، می‌گوید. همچنین به نقش عقل در عشق و جنون اشاره کرده و می‌گوید که عقل از وضعیت دیوانگی، می‌خندد. شاعر با توصیف حال دلش و مکالمه‌اش با طبیب، بیان می‌کند که چقدر از دیدن محبوبش محروم است و احساس شرمندگی می‌کند. در پایان، او تصویر شاهی را ارائه می‌دهد که از زیبایی‌های دنیا به دام عشق افتاده است و در این دام درمانده است.