نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌لبت هردم ز چشم درفشان خون می‌رود

پاره‌های دل ز راه دیده بیرون می‌رود

یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آی

تا ببینی حال تنها ماندگان چون می‌رود

خون که از زخمی رود، داغش نهی باز ایستد

دل که صد جا داغ کردم، همچنان خون می‌رود

باغبان از گفتگوی غنچه گو لب بسته دار

بلبلان را چون سخن زان لعل میگون می‌رود

گفته‌ای: فریاد شاهی کم نگشت از کوی ما

آری آری، دل به کار عشق اکنون می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر ایرانی بیانگر درد و رنج ناشی از عشق و جدایی است. شاعر می‌گوید که از چشمش خون می‌ریزد و دلش به شدت آزرده است. او از معشوق می‌خواهد که در یک شب به ملاقاتش بیاید تا حال و روز تنها ماندگان را ببیند. او به داغ‌های عمیق دل اشاره می‌کند که همیشه جاری است و هرگز متوقف نمی‌شود. باغبان نیز از صحبت کردن در مورد گل‌ها خودداری می‌کند چرا که بلبلان از زیبایی معشوق می‌خوانند. در نهایت، شاعر اعتراف می‌کند که دلش به سوی عشق حرکت می‌کند و این احساسات در او عمیق و شدید است.