شمارهٔ ۹۲ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نصیب من ز تو گر درد و آه میآید
خوشم که یاد منت گاهگاه میآید
تو میروی و ز هر جانبی خلایق شهر
پی نظاره شتابان که: شاه میآید
غبار کوی تو در چشم دیدهام، زانست
که سرمه در نظرم خاک راه میآید
نیاز من به چه در معرض قبول افتد
به ملتی که عبادت گناه میآید
ز اشک خویش شکایت کجا برد شاهی
چو آب تیرهاش از پیشگاه میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او به سختیهای عشق اشاره میکند و از یادآوری محبت و منت معشوق خوشحال است. در عین حال، با رفتن محبوب، مردم شهر به انتظار آمدن او هستند. شاعر احساس میکند که غبار کوی محبوب در چشمش مانند سرمه است و بر اثر محبتش دچار درد و رنج شده است. او میپرسد نیازش چگونه میتواند مورد قبول واقع شود، به ویژه در جامعهای که گناه را عبادت میکند. نهایتاً، او از بیکسی اشک میریزد و از اینکه نمیتواند شکایتش را به کسی بگوید، تأسف میخورد.