نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

اشک چو پرده می‌درد، خلوتیان راز را

چند به دل فرو خورم، ناله جان‌گداز را؟

هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو

رفته به دامن مژه، سجده‌گه نیاز را

دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن

با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را

می‌طلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی

تهمت عقل چون نهم، این دل عشقباز را؟

شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل

رخصت گفت‌وگو مده، طبع سخن‌تراز را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر می‌پردازد. شاعر از اشک و ناله‌های دل خود سخن می‌گوید و به خلوتی که رازها در آن نهفته است اشاره می‌کند. هر صبح او با غم دل به یاد معشوقش می‌رسد و در سجده‌هایش راز و نیاز می‌کند. او توصیه می‌کند که در وصف زیبایی معشوق دقت کنیم و دل پاسبان را از درد شب بی‌خوابی نرنجانیم. در پایان، شاعر اشاره می‌کند که علی‌رغم تمایل به آرامش و صحبت‌های دلنشین، عقلش بر او تهمت می‌زند و او را به عشق و جنون دعوت می‌کند.