شمارهٔ ۱۵ - جواب شعر شرف سوزنی سمرقندی
سوزنی سمرقندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم کلوخ خر افشار کنگ خشک سپوز
حرامزاده و قلاش و رند و عالمسوز
چو گاو گمشدهام تا به شاخ برنخورم
به هرکجا که رسم در برم یکی بتیوز
به تاز بازی در شهر گشتهام شهره
به گونه گونه لباسات و حیله و در و دوز
نه شعر تازی دانم نه علم و فضل و ادب
درست یاب بدیشان نبودهام یک روز
ازین سپس من و مرد مواجران حرون
مح و فلاخن و گنجشک و کبک و . . . یه و گوز
من و دو یارک من تاز را به حُجره بریم
همی کشیم و سپوز و همی کشیم و سپوز
چنان کشیم و چنان دربریم تا گه روز
که خواب ناید همسایه را ز فوزافوز
چو سر برآرد گنده، سرش فرو گیریم
به زخم سیلی و مور روند بر کافوز
دریغ از آن شرف وحشی و فضائل او
که عاشقست بر آن لالهروی لالک دوز
بنای مذهب تازان به فضل بربودی
بجز شرف نبود کس به ناز بر، فیروز
جواب شعر شرف نیست این معاذالله
من آن کسم که مه دی کنم به دم نوروز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که شاعر خود را با صفاتی همچون "کلوخ" و "خر افشار" توصیف میکند و از بیخبری و فروتنیاش صحبت میکند. او خود را در حال گمشدگی، مانند "گاو گمشده"، میداند و اشاره میکند که به خاطر کمدانشیاش در برابر علم و ادب نمیتواند ایستادگی کند. شاعر به اوضاع شهر و فعالیتهایش با دوستانش در حجره اشاره دارد و میگوید که آنها همیشه در حال کشمکش و شوخی هستند. در نهایت، شاعر به شرافت و فضائل کهنه خود lament میکند و به عشق و زیبایی اشاره میکند. او به نوعی از بیاعتنایی به مذهب و ریاکاری در جایی که شرافت مهمتر از ظاهر است، انتقاد میکند و در انتها به خود و گذشتهاش اشاره میکند.