شمارهٔ ۱۰۲ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سوی تو عجب نیست اگر میکشدم دل
من مفلس و تو گنجی و من غرقه تو ساحل
در محفل خاصت اگرم بار نبخشی
کافیست مرا رخصت نظاره محفل
ما بار اقامت بچه امید گشائیم
بستند رفیقان چو ازین مرحله محمل
آن به که نبویند بجز سوختگانش
آن گل که پس از مرگ مرا میدمد از گل
اندیشه ام از کشته شدن نیست مبادا
از خون من آلوده شود دامن قاتل
صد بنده ترا یافت شود همچو من آسان
یک خواجه مرا یافت شود همچون تو؟ مشکل
دیوانه آن زلفم و از طره مشگین
بر پای دلم به که گذارند سلاسل
عمریست بجانست طبیب باز غم هجران
ایکاش شود از دم شمشیر تو بسمل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی سخن میگوید. او خود را فقیر و عاشق میداند و معشوقش را گنجی ارزشمند. اگر در محفل محبوبش پذیرفته نشود، تنها دیدن آن محفل برای او کافی است. شاعر به دشواریهای عشق اشاره میکند و میگوید که دیگران ممکن است آسانتر از او به محبوب برسند. او از غم هجران و آرزوی مرگ در آغوش عشق سخن میگوید و به تمایلات خود به تسلیم در برابر عشق اشاره میکند.