شمارهٔ ۱۱۲ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیتو خود را بس که از تاب و توان انداختم
بار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
هر نهالی از فغانم گشت نخل ماتمی
در گلستانی که طرح آشیان انداختم
رهروان عشق را داغ از سرشگ افتاده بود
شوری از اشگم میان کاروان انداختم
دامن موج خطر باشد مرا ساحل طبیب
کشتی خود را به بحر بیکران انداختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس تنهایی و درد ناشی از جدایی را بیان میکند. او اشاره میکند که بدون معشوقش از تاب و توان افتاده است و بار سنگین زندگی را به دوش میکشد. فریادهای او به مانند درختی ماتمزده در یک گلستان نمایان میشود. عشق باعث شده تا غم و اشکی به دل رهروان بیفتد. همچنین، شاعر از خطرات زندگی و همزمان امید به درمان و نجات صحبت میکند، که شرایطش را مانند کشتیای توصیف میکند که به دریاهای بیکران انداخته است.