شمارهٔ ۱۱۷ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جز این که در فراق تو خاکی بسر کنم
آن فرصتم کجاست که کار دگر کنم
خوش آن زمان که پیش تو چون رو دهد وصال
بنشینم و حکایت هجر تو سر کنم
دردا که از گذار غمت در بساط دل
اشگی نماند کز ستمت دیده،تر کنم
در سنگ خاره نیست اثر ناله را و من
می نالم آنقدر که دلت را خبر کنم
تا توتیای دیده من خاک پای تست
حیفست گریه گر من خونین جگر کنم
تا با شدم بدیده دل قطره ای طبیب
زنهار ترک گریه شام و سحر کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به فراق محبوب خود میپردازد و میگوید که جز در غم جدایی او، فرصتی برای انجام کار دیگری ندارد. او امیدوار است که روزی وصال محبوبش اتفاق بیفتد تا بتواند از درد جدایی بگوید. شاعر به شدت از غم محبوبش رنج میبرد و اشکهایش به حدی است که دیگر نای گریه ندارد. او به نوعی اشاره میکند که نالهاش به سنگ نیز تأثیری ندارد و دوست دارد با درد دلش، محبوبش را از حال خود مطلع کند. در پایان، او از خداوند درخواست میکند که در مواقعی که باید گریه کند، این کار را از او دریغ نکند.