شمارهٔ ۱۳۳ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از سر کوی تو دردا که من دلنگران
بایدم رخت سفر بست بکام دگران
بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددی
کاروان رفته و وامانده ام از همسفران
خود گرفتم که میسر شودم دولت وصل
چه توان کرد بمحرومی حسرت نگران
در دیاری که ملک خود ستم آغاز کند
دادخواهان بکه نالند زبیدادگران؟
بلبل و گل نه اگر جرعه کش یک جامند
آن چرا نعره زنان آید و این جامه دران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساس عمیق دلنگرانی و دردی سخن میگوید که شاعر به خاطر جدایی از معشوق و عدم دستیابی به وصال احساس میکند. او در حالی که باید به سفر برود، دلش به حال دیگران میسوزد و از اینکه همراهانش را گم کرده، رنج میبرد. او به یاری خضر (نماد راهنما) دعا میکند تا در این مسلک تنها نیفتد. سپس به بیان ناامیدیاش میپردازد و میگوید در دیاری که ظلم و بیعدالتی حکمفرماست، دادخواهی هیچ صدایی ندارد. در نهایت، او به تضاد میان گل و بلبل و نالههای آنها اشاره میکند، که نشاندهندهی ناهمخوانی احساسات و واقعیتهاست.