نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دربان نکند جرأت و خاصان ملک هست

گوید که به سلطان که مرا کار شد از دست

مگسل ز من ای مهر گسل رشته الفت

کز هم چو گسستی نتوانیش بهم بست

از کرده پیشمان شدی اکنون تو که ما را

برخاست ز دل آهی و تیری ز کمان جست

ترسم که زیان بینی ازین شیوه، بیندیش

تا چند توان سوخت دلی یا جگری خست

نازت بکشم زانکه کسی همچو توام نیست

زارم بکشی زانکه بسی همچو منت هست

عارض بودت ماه نه چون ماه فلک مات

قامت بودت سر و نه چون سرو چمن پست

من بیخودم از ضعف، حریفان برسانید

دستم به گریبان، که بشد دامنم از دست

ای قاصد فرخنده پی، از دوست خدا را

ما را خبری نیست، بگو گر خبری هست

برخیز که در کار رحیلند رفیقان

خواهی اگر ای خفته برین قافله پیوست

ای خواجه ببخشای به درماندگی ما

دادیم ز کف مایه و ماندیم تهیدست

کی بر سر این چشمه زنم خیمه که رفتند

خلقی همه لب تشنه و این چشمه همان هست

افسوس که در دام، طبیب این همه ماندیم

در حسرت صیدی که ز کنج قفسی رست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عشق، جدایی و اندوه اشاره دارد. شاعر از رفتار دربان و خاصان سلطنت سخن می‌گوید و از ناتوانی در نگه‌داشتن رابطه می‌نالد. او به عشق خود اشاره کرده و می‌گوید این عشق است که نمی‌تواند به آسانی بریده شود. شاعر به احساساتش نسبت به معشوق می‌پردازد و اسیر عواطفش است، در حالی که دوستانش به سفر رفته‌اند و او در حال انتظار خبر از آن‌هاست. او از درماندگی و تهی‌دستی خود ابراز ناراحتی می‌کند و به حسرتی که بر اثر دوری معشوق دارد، می‌پردازد. شعر در نهایت به حسرت و نارضایتی از دست دادن ارتباط می‌انجامد.