شمارهٔ ۱۴۱ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دارم به چمن چه کار، بی تو
نشناسم گل زخار، بی تو
فریاد که خوش فرو گرفته
ما را غم روزگار بی تو
یعقوب صفت جهان روشن
در چشم منست تار بی تو
چون دیده روز نیست چشمم
وقف ره انتظار بی تو
چون شمع سر مزار، گیرم
از بزم طرب کنار بی تو
دارد بلبل هزار افسوس
در هر سر شاخسار بی تو
چون نقش قدم طبیب از ضعف
افتاده به رهگذار بی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حالت عمیق و غمگینی دارد که شاعر به احساس نبودن معشوقش پرداخته است. او به توصیف زندگی بدون عشق و زیبایی میپردازد و میگوید که همه چیز بیمعشوقش بیمعناست. چمن و گلها برایش بیاهمیتند و غم و درد او در هر گوشهای حس میشود. او مانند یعقوب (که در غم فرزندش بود) به سراغ یادآوری معشوقش میرود و احساس میکند که زندگیاش خالی است. شاعر به تصویر کشیدن تنهایی و انتظارش میپردازد و نشان میدهد که حتی شادی و زیباییها در غیاب معشوقش رنگ باختهاند.