شمارهٔ ۱۴۳ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
از نفس گرم من عالمی افروخته
می نگرم هر کرا ز آتش من سوخته
داغ غم تو بدل موسم پیری رسید
صبح دمید و هنوز شمع من افروخته
بهر شهانست گنج خاص خودم آنکه هست
مخزن صد گوهر این جان غم اندوخته
ماه و ره بندگی، خواجه مزن طعنه ام
بر قدم این جامه را دست قضا دوخته
عشق در آن وادیم سوخت که از رهروان
تو ده خاکستری هر قدم اندوخته
جان اسیران که سوخت باز؟ کز آن صیدگاه
آید وآرد نسیم بال و پر سوخته
گو منما رخ بمن حاجت نظاره نیست
شوق تو در دیده ام بس نگه اندوخته
خنده ترا و مرا گریه بود خوش، که داد
آنکه ترا خنده یاد، گریه ام آموخته
نور محبت طبیب از دل بی غم مجوی
کی دهدت پرتوی شمع شب افروخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و تأثیرات آن بر زندگی شاعر است. شاعر از عشق و غمهای ناشی از آن سخن میگوید و تاکید دارد که با وجود سوختن از دردهای عشق، هنوز روشن است و شعلهور باقی مانده است. او به ارتباط عمیق میان عشق و غم اشاره دارد و بیان میکند که عشق او را به آتش کشیده و هنوز او را زنده نگهداشته است. همچنین، اشارههایی به تقدیر و سرنوشت و اینکه چگونه هر فرد با احساسات خود باید کنار بیاید، در متن وجود دارد. شاعر در نهایت از زیباییهای عشق و تأثیرات آن بر روح و روان سخن میگوید.