نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شدیم پیر و به دل داغ آن جوان مانده

دمید صبح و همان شمع در میان مانده

کسی که رفت به منزل کجا به یاد آرد

ز واپسی که به دنبال کاروان مانده

ز طایران کهن آشیان این گلشن

غنیمت است که مشت پری نشان مانده

کنون که رخصت گلگشت گلشنم دادند

نه عندلیب و نه گلچین نه باغبان مانده

طبیب وقت تو خوش باد کز حکایت عشق

به یادگار بسی از تو داستان مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حسرت و اندوه خود پس از فقدان یک جوان اشاره می‌کند. با طلوع صبح، یاد آن جوان و شمعی که خاموش نشده در دل او باقی مانده است. او از رفتن فردی به خانه‌اش سخن می‌گوید و احساس می‌کند که فقط خاطرات آن شخص در ذهنش مانده است. همچنین اشاره به گذشت زمان و دلتنگی برای زیبایی‌های زندگی می‌کند و به یادگارهایی اشاره دارد که از عشق و دوستی‌ها در دلش باقی مانده است. شاعر در نهایت به یاد داستان‌هایی از عشق می‌افتد که در دلش از زمان‌هایی گذشته باقی مانده‌اند.