نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغی

چه شود اگر بگیری ز غلام خود سراغی

چو تو گلشنی و باغی به کنار من چو آیی

چه روم به گشت گلشن چه روم به سیر باغی

ز جفا و جور گردون چو شکسته و ضعیفم

ز شراب کهنه ساقی برسان به من ایاغی

ز ستمگری چگونه، بودم امید مرهم

که به روی داغ دیگر نهدم به سینه داغی

بروم اگر به گلشن به گلی نظر ندارم

که به گلشنی نرفتم که نبود بانگ زاغی

نبود طبیب دیگر سر و برگ نظم و شعرم

که جدا ز هم‌زبانان نبود مرا دماغی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به امیر می‌گوید که از او خبری ندارد و از او می‌خواهد که به او سر بزند. او از وضعیت خود شکایت می‌کند و اشاره به رنج و سختی‌هایی دارد که تحمل می‌کند. شاعر بر این باور است که با وجود شکوه گلشن و باغ، هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست زیرا دلتنگی و درد در درونش حاکم است. وی به تنهایی و بی‌کسی خود اشاره می‌کند و از فقدان کسانی که همزبانی‌اش باشند، ابراز ناامیدی می‌کند. در نهایت، زندگی را بی‌معنا می‌داند وقتی که ندایی از دیگران نمی‌شنود.