نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۶ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع

چنین که با غم گرفته‌ام خو مخوان به بزمم به میگساری

که ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری

ز تیغ جورت ستیزه‌کارا مرا چو کشتی تو خون‌بها را

پس از هلاکم بود خدا را که شرح حالم به خون نگاری

به باغ جنت برم چه حسرت ز تاج و دولت کشم چه منت

در آستانت گرم سپاری ز بندگانت گرم شماری

دلم چه کاوش کنی به مژگان ز کرده ترسم شوی پشیمان

نظر چو داری به دل‌فگاران خوشم از آن رو به دل‌فگاری

طبیب از انده ز روزگارم اگر به مستی کشیده کارم

مکن ملامت مرا که دارم بسی شکایت ز هوشیاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به غم و اندوه خود اشاره می‌کند و از میگساری و خوشی‌های دنیوی دوری می‌جوید. او به ظلم و سختی‌هایی که از طرف دیگران به او می‌رسد، اشاره می‌کند و اینکه این درد و رنج را به خدا عرضه می‌کند. شاعر حسرت‌های خود را از بهشت و نعمت‌ها بیان می‌کند و در عین حال از خدا می‌خواهد که سهم او را از بندگانش بشمارد. او همچنین از خود می‌پرسد که آیا عشق و محبت دلش را درک می‌کنی یا نه، و از دانش و آگاهی خود گله می‌کند که دردهایش را بیشتر می‌کند. در نهایت، او از اینکه در حالت مستی به فراموشی و آرامش رسیده است، انتقاد نمی‌پذیرد و می‌گوید که دردی از هوشیاری دارد.