نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلِ غم‌دیده به دنبالِ کسی افتاده‌ست

دادخواهی، ز پیِ دادرسی افتاده‌ست

از منِ خسته، خدا را به تَغافُل مگذار

که مرا کار به آخر نفسی افتاده‌ست

حَسْرَتِ مُرغِ اسیری کَشَدَم کز دامی

کرده پرواز و به کُنجِ قَفَسی افتاده‌ست

رفته هوشم ز سر و صبر ز دل، از تو مرا

تا به سر، شوری و در دل، هوسی افتاده‌ست

یار، صد حیف که هم‌صحبتِ غیر است «طبیب»!

گلی، افسوس در آغوشِ خَسْی افتاده‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس غم و تنهایی خود سخن می‌گوید. او به دنبال کسی است که از او دادخواهی کند و از خدا می‌خواهد که به حالش توجه کند، زیرا او به پایان زندگی‌اش نزدیک شده است. همچنین دلش به حسرت پرنده‌ای می‌سوزد که از دام رهایی یافته اما دوباره در قفس گرفتار شده است. او اشاره می‌کند که حواسش از دست رفته و در دل او شور و هوس وجود دارد. در نهایت، او از یاری یاد می‌کند که نه تنها دردی از او دوا نمی‌کند، بلکه در کنار غیر اوست و این موضوع برایش تأسف‌برانگیز است.