نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را دگر ز یار، تَمَنّا نمانده‌است

چون طاقتِ تغافلِ بی‌جا نمانده‌است

دوران نِگَر که ساغرِ عیشم دَهَد کنون

کافتاده‌است شیشه و صهبا نمانده‌است

در راهِ عشق بس که به پایِ دلم شکست

خاری، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است

گِرْیَم اگر به طَرْفِ چَمَن، جایِ گِریه است

کان گل که بود بهرِ تماشا نمانده‌است

دست از شکستِ شیشه‌یِ ما گو بدار چرخ

سنگی، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است

زان در به عیش بسته که غم بس که در دلم

پهلویِ هم نشسته، دگر، جا نمانده‌است

تا کی «طبیب»، رنج کَشَد در عِلاجِ من؟

چون دیگرم، امیدِ مداوا نمانده‌است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساساتی از ناامیدی و یاس عمیق شاعر است. او می‌گوید که دیگر برای طلب و خواهش چیزی نمانده و تحمل بی‌توجهی و غفلت را ندارد. در دنیای عشق، شکست و درد زیادی را تجربه کرده و هیچ چیز برای لذت بردن باقی نمانده است. او به یاد گل‌هایی که برای تماشا بودند، اشک می‌ریزد و می‌گوید که امید به بهبودی و درمان رنج‌هایش نیز از بین رفته است. به طور کلی، شاعر در این شعر به ناامیدی و فقدان زیبایی و خوشی در زندگی‌اش اشاره می‌کند.