شمارهٔ ۲۰ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده است
همچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است
خواهش دنیا دگر در دل نمیگنجد مرا
داغ آنجا کاروان در کاروان افتاده است
دل جدا از حلقه زلفش نمیگیرد قرار
همچو آن مرغی که دور از آشیان افتاده است
تا به سیر گلستان برخاست آن رشک بهار
گل ز بیقدری ز چشم باغبان افتاده است
از طبیب خسته گر احوال پرسندت بگوی
دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردهای درونی نایافته اشاره دارد. شاعر از ناز و دلربایی ساقی صحبت میکند که بر او تأثیر گذاشته و جانش را آتشین کرده است. او از دنیای مادی بینیاز شده و دردی عمیق از جدایی احساس میکند، مانند پرندهای که از خانهاش دور افتاده است. همچنین، حسرت و تأسف از زوال زیباییها در دوران بهار را بیان میکند، و در نهایت به وضعیت خود اشاره میکند که در بستر غم و ناامیدی به سر میبرد.