شمارهٔ ۲۸ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست
گلزار به آسایش کنج قفسم نیست
می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست
می نالم ومانند جرس دادرسم نیست
در هجر تو بایست که یک عمر بنالم
افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست
گرم است ز بس صحبت دستم بگریبان
مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست
بر هم زدم از ذوق اسیری پروبالی
ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست
چیند همه کس دامن گل زین چمن و من
چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست
از قطره شبنم ز گلستان چه درآید
از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست
دل،بسکه طبیب، از غم عشقش شده روشن
بر خاطر آئینه غبار از نفسم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس دلتنگی و تنهایی سخن میگوید. او به درون قفس خود اشاره کرده و میگوید که در آنجا آسایش ندارد. اشکها و غمهایش ناشی از فراق محبوبش هستند و احساس ضعف و بیکسی میکند. شاعر از دست و دامن گلها صحبت میکند و بیان میکند که جز عشق و خاطره محبوب هیچ چیز دیگری برایش معنا ندارد. در نهایت، تأکید میکند که عشق و غم او چنان عمیق است که حالتی شبیه به شمع دارد که در ظلمت میسوزد، اما به هیچ چیز جز یاد محبوبش فکر نمیکند.