نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت

عشق تو اختیار دل از دست من گرفت

گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلم

گل بی تو خوش نبود دلم در چمن گرفت

در بزم روزگار بسان سبوی می

باید بهر دو دست سر خویشتن گرفت

دوری زمردمان نه همین شرط عزلتست

باید ز خود کناره درین انجمن گرفت

از سوز عشق نیست مرا شکوه ای طبیب

دل همچو شمع، کام خود، از سوختن گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عشق و longing (دلتنگی) شاعر برای محبوبش است. شاعر بیان می‌کند که هر لحظه یاد و خیالش او را در بر می‌گیرد و عشق او باعث شده که کنترل دلش را از دست بدهد. او به این نتیجه می‌رسد که بدون محبوبش، هیچ چیزی در زندگی‌اش خوشایند نیست و حتی در جمع‌های شاد هم احساس غم و تنهایی می‌کند. در نهایت، شاعر به بیان دردهای عشقی‌اش و سوختن دلش مانند شمع اشاره می‌کند و می‌گوید که از این سوز عشق شکایتی ندارد.