نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

رفت حسن تو و عشقت بدل من باقیست

رونق افتاده از آن گلشن و گلخن باقیست

از فراق تو از آن روی ننالم که هنوز

شربت وصل ترا وقت چشیدن باقیست

مردم دیده ام از حسرت رویت بازست

خانه با خاک برابر شد و روزن باقیست

زندگی بار سفر بست و هوس بازبجاست

کاروان رفت ازین منزل و برزن باقیست

رمقی نیست بتن بسمل ما را که همان

در دلش حسرت در خاک تپیدن باقیست

از زبان گرچه فتادم، خبرم بازمگیر

تاب گفتار نه و ذوق شنیدن باقیست

کی شوم از تو تسلی به نگاهی هیهات

حسرت روی توام تا دم مردن باقیست

میوه باغ تو شد قسمت اغیار و مرا

هوس میوه ای از باغ تو چیدن باقیست

میبرد بخت بمیخانه ام امروز طبیب

که نه ساقی نه قدح نه می روشن باقیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جدایی و فراق محبوب خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق و حسرت او همچنان باقی است. او از حال و روز خود می‌گوید که زندگی‌اش تحت تأثیر این جدایی است و همه چیز در حال نابودی است، اما حسرت دیدار محبوب هنوز در دلش باقی مانده است. او به این نکته اشاره می‌کند که با وجود این جدایی، هنوز امید به وصال و رویاهایش زنده است. شاعر می‌گوید که حتی در زبانش نیز حسرت محبت نمی‌تواند خاموش شود و به دنبال تسلی است، اما این حسرت همچنان سوزان باقی مانده است. در نهایت، او از فقدان لذت‌های زندگی و بی‌میلی‌اش به دنیای اطرافش در این وضعیت سخن می‌گوید، اگرچه هنوز او را به میوه‌های باغ محبوب خود و آرزوی چیدن آن‌ها مشغول است.