شمارهٔ ۳۹ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاست
باین خوشم که ترا چینی از جبین برخاست
نشست بر رخ گلها زرشگ گرد ملال
چو سنبل ترت از گرد یاسمین برخاست
مرا که ذوق اسیری کشد بصید گهی
ازین چه سود که صیاد از کمین برخاست
چه کرده ام؟ که بقصدم چو آسمان افکند
خدنگی، از دو جهان بانگ آفرین برخاست
ترحمی! که ز جور سپهر، رفته طبیب
چنان زکار، که نتواند از زمین برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات شاعر نسبت به زیبایی و دنیای اطرافش است. شاعر از زیبایی چهره و ویژگیهای طبیعی عاشقانه صحبت میکند و اشاره میکند که چگونه این زیباییها بر او تأثیر میگذارد. همچنین به احساس اسیری و دشواریهایی که در زندگی دارد، اشاره کرده و نگرانیاش از سختیهای روزگار را بیان میکند. در نهایت، شعر به نوعی طلب رحمت و کمک از خداوند نیز اشاره دارد.