شمارهٔ ۳۸ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بگذری به تل عاشقان دکانی هست
در آن دکان چو نکو بنگری جوانی هست
یکی جوان که زآوازه نکوئی او
نهی چو گوش بهر کوچه داستانی هست
گمان مکن که چو آن عارض و چو آن قامت
گلی بباغی و سروی ببوستانی هست
پس از سلام که این شیوه بشیرانست
زمین ببوس و بیان کن گرت بیانی هست
تو بی زبانی ما را حریف حرف نه ای
بداد من برس ای شوخ تا زبانی هست
که از «کلیم » سخن سنج این ترانه عشق
میانه من و آن بیوفا نشانی هست
طبیب خسته گراز خویش میروی وقتست
هنوز در تن زار تو نیم جانی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوید شاعر به اقامتگاه عاشقان اشاره میکند و از جوانی صحبت میکند که در دکان عشق به خوبی و زیبایی شهرت دارد. او به زیبایی جوان اشاره میکند و میگوید که نباید فقط به ظاهر او قضاوت کرد. پس از سلام، شاعر از معشوق میخواهد که به او توجه کند و ابراز احساسات کند، زیرا او بدون زبان نمیتواند حرفی بزند. شاعر در تلاش است تا ارتباطی عمیق با معشوق برقرار کند و به عشق و درد ناشی از آن اشاره میکند. در نهایت، به درمان دردهای خود میاندیشد و میگوید که هنوز هم در دلش جانی برای عشق باقی مانده است.