شمارهٔ ۴۱ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتد
ز چشم شبنم او آفتاب میافتد
به حشر دیدهٔ بیاشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنهای که به دام سراب میافتد
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر بخلد رود در عذاب میافتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تاثیری که یک گلشن (باغ) و دلبر دارد اشاره میکند. او از زیبایی صورت محبوب میگوید که چون نقاب از رویش برداشته میشود، نور خورشید بر آن میافتد. شاعر معتقد است که چشمهای بدون اشک ارزش و بهایی ندارند، چرا که در نبود محبوب، هر جواهری به پای آب میافتد و بیارزش میشود. وعدههای توخالی محبوب مانند آبی است که در آتش دل فریب میدهد، مشابه کسی که در جستجوی آب با سراب مواجه میشود. همچنین، شاعر میگوید که هیچ درمانگری جز گلشن محبوب وجود ندارد و اگر کسی بخواهد از آن دور شود، در عذاب و درد خواهد افتاد.