نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶ طبیب اصفهانی

طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از تو چون هر نفسم بر فلک افغان نرسد

که به دادم نرسی تا به لبم جان نرسد

هر چه در عرصه هستی است به پایان برسد

جز شب تیره هجران که به پایان نرسد

نیست یک شب که مرا اشک جهان‌پیما نیست

نیست یک شب که مرا ناله به کیوان نرسد

ای که در طرف چمن گل به گریبان داری

از گلت کاش زیانی به گریبان نرسد

هوس بوسه‌ای از چشمه نوشی دارم

که به جان‌بخشی آن چشمه حیوان نرسد

من که باک از خطرم نیست از آن می‌ترسم

که به ساحل رسدم کشتی و طوفان نرسد

هر که غلتید ازین غمزه به خون، می‌داند

که خدنگی به جگر کاوی مژگان نرسد

رسد این تازه غزل کاش به مشتاق طبیب

وای بر آن سخنی کو به سخندان نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از فقدان و هجران صحبت می‌کند. او می‌گوید هر نفسی که می‌کشد شاید صدایی به آسمان نرساند و تا زمانی که به او کمک نرسد، وجودش عملاً بی‌فایده است. تمامی چیزها در هستی به پایان می‌رسند، اما شب تاریک هجران هرگز به پایان نمی‌رسد. شاعر بیان می‌کند که در هیچ شب از اشک و ناله دور نمی‌شود. همچنین به گل‌هایی اشاره می‌کند که در چمن هستند و آرزو دارد آسیبی به آن گل‌ها نرسد. او در انتظار بوسه‌ای از چشمه‌ای است که جانش را تازه کند و از خطر غرق شدن در دل طوفان می‌ترسد. در نهایت، او آرزو می‌کند که اشعارش به دست کسانی برسد که متوجه عواطفش شوند و از غم جدایی بگوید.