شمارهٔ ۵۸ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از دیده ام فکندی وهنگام آن نبود
کردی جدائی از من و شرط آنچنان نبود
ما را شبی بکوی تو ماندن گمان نبود
چندان گمان بحوصله آسمان نبود
کشتی نهانم و بتو ترسم گمان برند
بر دامن تو کاش زخونم نشان نبود
خوابت ربوده بود خیال کسی؟ که دوش
می گفتمت فسانه و گوشت بر آن نبود
کم کن جدا که دوش بمحفل ز خوی تو
بس شکوه ها که بود مرا و زبان نبود
در دم نهفته بود دریغا ببزم وصل
کاین بر زبان هیچکسم ترجمان نبود
اشکم بدیده سوخت دریغا زتاب دل
ای کاش رهزنی پی این کاروان نبود
شد قسمتم طبیب چو وصلش، اجل رسید
صد حیف زندگانی ما جاودان نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از جدایی و غم ناشی از دوری معشوق سخن میگوید. او به یاد شبهایی میافتد که در کنار محبوب بوده و حالا از او دور افتاده است. احساس تنهایی و ناگفتنیهای درونش را به تصویر میکشد و از اشکها و حسرتهایش میگوید. همچنین به طبیب و حوادثی که مانع وصلشان شده اشاره میکند و ابراز میدارد که زندگیاش نمیتواند بدون معشوقش جاودان باشد. در کل، شعر بازتابی از درد و رنج جدایی و longing برای وصال است.