شمارهٔ ۶۷ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد
کی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد
از غمت ای گوهر نایاب در بحر وجود
سر فرو هر کس به جیب خویش چون گرداب برد
باده عشرت نمی نوشد ز جام آفتاب
هر که از پیمانه دل لذت خوناب برد
می توان برد از ریاضت در حریم وصل راه
رشته در آغوش گوهر ره زپیچ و تاب برد
بی تو در گلشن فغانم بسکه با غم آشناست
شبنم بیدار را در بستر گل خواب برد
دشمنان را دل مگر سوزد بحال من طبیب
روزگار آخر مرا از خاطر احباب برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساس عمیق اندوه و ناامیدی شاعر اشاره دارد. شاعر گله میکند که هیچ چیزی نمیتواند درد و غمش را از بین ببرد و حتی گریه هم تاثیری ندارد. او با بیتابی از غم گوهری نایاب سخن میگوید که هر کس، با دردی در دل، به خود میبرد. او اشاره میکند که عشق و لذت واقعی را تنها کسانی میچشند که در دلشان شادابی وجود دارد. بیخبری از محبوب، شاعر را بسیار غمگین کرده و در این حال، آنقدر آشنا به درد است که حتی شبنم بیدار هم نمیتواند آرامش بخش او باشد. در پایان، شاعر به بیتوجهی و سردی دشمنان و دوستان اشاره میکند که این وضعیت این روزهایش را تحت تاثیر قرار داده است.