شمارهٔ ۶۲ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجا کسی غم شبهای تار من دارد
بحز وفا، که سری در کنار من دارد؟
باین خوشم که تو را شرمسار من سازد
تحملی که دل برد بار من دارد
سزای دوستیم بین که هر کجا ستمی است
ذخیره از پی جان فگار من دارد
گذشت یار زمن سرگران و دانستم
که کار با من و با روزگار من دارد
چرا خموش نباشم چو بشنوی از من
شکایتی که دل بیقرار من دارد
مبادا از تو خیالم بجز خیالت اگر
گذار در دل امیدوار من دارد
زدود آه دل من طبیب معلومست
که آتشی بکمین خار خار من دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و تنهایی خود در شبهای تار سخن میگوید و تنها کسی که در کنار او وفاداری دارد را یادآور میشود. او خوشحال است که محبوبش، او را شرمنده میکند و در عین حال، از درد و رنجی که در دل دارد، رنج میبرد. شاعر به ستمهایی که بر او و دوستیاش میرود اشاره میکند و از تجارب تلخی که داشته، آگاه است. همچنین، از احساس ناامیدی و روزگار دشوار خود شکایت میکند و ابراز میکند که حفاظتی از خیالاتش در دل دارد. در پایان، امید به بهبودی دلش را با توجه به آتش درونش به تصویر میکشد.