شمارهٔ ۶۳ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گردد
ز خون دل مژهام شاخ ارغوان گردد
گرفتهام به غمش الفتی و میترسم
خدا نکرده به من یار مهربان گردد
ز شادمانی وصل تواش نصیب مباد
دل فگار اگر بیتو شادمان گردد
قفس شکسته و از هم گسسته دام کسی
ز آشیان به چه امید سرگران گردد
مباش غافل از افتادگی جاده طبیب
ز خاکساری خود خضر کاروان گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت دلتنگی و درد عاشقانه خود را ابراز میکند. او از چشمهایش که به خاطر جدایی از معشوق اشک میریزد، سخن میگوید و میترسد که محبتش به یار به نابودی بینجامد. شاعر به عواطف و احساساتش در مورد وصال و جدایی اشاره میکند و از این میهراسد که اگر بییارش شاد باشد، دلش نیز به درد خواهد آمد. او با تصویرهایی از قفس و زمینی شدن، به حال نزار خود و بیپناهیاش میپردازد و به خضر (پیرمردی دانا و راهنما) اشاره میکند تا از او راهنمایی بگیرد و از خاکساری و افتادگی خود غافل نشود.