شمارهٔ ۸۱ طبیب اصفهانی
طبیب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام شب که فغانم به آسمان نرسد
خدا کند که ز دوری کسی به جان نرسد
از آن همیشه ترا سر بر آستان دارم
که پای غیر برین خاک آستان نرسد
من و گلی که زبس سرکشی درین گلشن
بشاخ گلبن او دست باغبان نرسد
هزار شکوه گر از دوست باشدت بر دل
نهفته دار که شرطست بر زبان نرسد
چه از رهائی آن صید ناتوان خیزد
که گرز دام برآید بآشیان نرسد
بمحفلی که تو ساقی شوی سزد از رشگ
دعا کنیم که جامی بدیگران نرسد
زکین غیر چه اندیشه عاشقان ترا
بمحرمان ملک تیغ پاسبان نرسد
بهجر عشق طبیب آرزوی ساحل چیست
که کشتی تو ازین بحر بر کران نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساساتی عاشقانه و ناامیدانه را بیان میکند. شاعر در آن از درد و فراق عشق سخن میگوید و آرزو میکند که کسی به خاطر دوری معشوقش به زحمت نیفتد. او همچنین تأکید میکند که همیشه در آستان عشق است و نگران ورود دیگران به این فضاست. در واقع، شاعر بیان میکند که اگرچه ممکن است از معشوق شکایت کند، اما این شکایت را در دل نگه میدارد و بر زبان نمیآورد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و آرزو میتواند همچون دریایی باشد که کشتی عشق او هرگز به ساحل نرسد.