شمارهٔ ۱۷ طغرل احراری
طغرل احراری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا قضا کردست در قصر بلا بانی مرا
چون حبابم نیست غم از خانه ویرانی مرا
بعد ازین کلک ادب از چوب سنبل میکنم
زلف او تا گشت سرمشق پریشانی مرا
صورت نقشم نباید در قلم از لاغری
شرم میدارم کشد گر خامه مانی مرا!
از کمال اعتباراتم چه میپرسی دگر!؟
نیست چون مردم گیا جز نام انسانی مرا!
رفت ایام شباب و فرصت پیری رسید
تا کجا باشد کنون عهد غزلخوانی مرا؟!
از دو عالم آبرو این مدعا باشد فزون
بر سر خوان غمش یک لحظه مهمانی مرا!
سیل اشکم شد فزون از موج طوفان حیا
میبرد هردم ز خود آه پشیمانی مرا
ماتم هجران آن شه روح به ماتم میدهد
این بود در چهره غم گر فرسرانی مرا!
گر همین باشد سلوک شیوه هجران او
غیر مردن نیست دیگر مشکل آسانی مرا!
بینصیب راحتم از جام تقسیم ازل
مرکز پرگار غم شد خط پیشانی مرا!
عاشقان را پیرهن چون گل بود ننگ و وفا
همچو سروم کسوت تن گشت عریانی مرا!
ای که نزدیکی به چشمم مردمآسا چون غبار
از برم هرگز نگردی دور اگر دانی مرا!
ای خوشا طغرل ازین یک مصرع شاه سخن
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به توصیف احساسات و دردهای عاشقانه میپردازد. او در قصر بلا و ناامیدی است و مانند حبابی بیخبر از ویرانیاش، غم را احساس نمیکند. شاعر تصمیم دارد زیباییهای عشق را از چشمان معشوق خود بیاموزد و در عین حال از ضعفهای خود شرمسار است. او به این نکته اشاره میکند که چهرهاش به دلیل غم و اندوه لاغر شده و دیگر از اعتبار و کمال خود نمیتواند پاسخی دهد. شاعر به مرور زمان پیری و از دست رفتن جوانیاش را احساس میکند و ادامه زندگی برایش دشوار میشود. او از میهمانی غم معشوق یاد میکند و از شدت اشکها و پشیمانیها سخن میگوید. احساس هجران به حدی است که حتی زندگی را برایش دشوار کرده و عشق به او چنان عمیق است که هرگز نمیتواند از یادش برود. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و هجران برای عاشقان دشوار و آزاردهنده است، اما در عین حال زیباییهای آن را نیز تحسین میکند.