شمارهٔ ۱۷۶ طغرل احراری
طغرل احراری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس که از زلف تو من خاطرپریشانم هنوز
سنبل است چیزی که میباشد به دامانم هنوز
همچو شمع نمیسوزم امشب از دست غمت
رفته جانم از تن و در کندن جانم هنوز
نیست ماتم گر سرم ببرید با تیغ جفا
زانکه در عیدش چو اسماعیل قربانم هنوز
آنقدر من در فراقش اشک گلگون ریختم
چون شفق خون میدمد از شام هجرانم هنوز
آه از شمع وفا پروانه کردم بیوطن
همچو زنبور عسل من خانهویرانم هنوز
ناله کردم از فراقش همچو نی شام و سحر
روز و شب لیک از غمش با آه و افغانم هنوز
از کتاب عشق کردم ابتدا درس غمش
انتهایی نیست در تمهید سامانم هنوز
بس که با یاد رخش چون شمع کردم گریهها
اشک حسرت میرود هر دم ز مژگانم هنوز
آتش شوق محبت از سر من کم مباد
بس که من پروانه شمع شبستانم هنوز
همچو گل طغرل ز عشقش جیب صبرم پاره شد
میدهد بوی وفا چاک گریبانم هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت دلتنگ و پریشان خاطر از عشق خود است. او همچنان در غم معشوق زندگی میکند و به یاد او اشک میریزد. احساس میکند که از عشقش جدا شده و در درد فراق به سر میبرد. همچنین به قربانی شدنش در عشق اشاره میکند و میگوید که با وجود همهی دشواریها و رنجها، هنوز برای عشقش شمعی روشنی وجود دارد. عشق او مایهی استقامت و ادامهٔ حیاتش است و او در تلاش است که درد و شوق محبت را تحمل کند. در نهایت، شاعر از بوی وفا و عشق سخن میگوید و نشان میدهد که هرگز نمیتواند از یاد او فارغ شود.