نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۰ طغرل احراری

طغرل احراری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگش

فلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش

ز هجرانش به تلخی جان شیرین می‌کنم لیکن

چو فرهادم درین کوهسار و کی اندیشم از سنگش؟!

من از فکر میانش کی برون آیم سر مویی؟!

بدین مضمون در آغوش سخن بگرفته‌ام تنگش!

به گلگشت چمن هرگه نقاب از رخ براندازد

عرق بر روی گل گل می‌کند از شوخی رنگش

تبسم با عتاب او سلوک داوری دارد

چو برگ بید می‌لرزم من از این صلح و این جنگش!

فسون چشم جادویش به رنگی می‌برد دل را

که امکان رهایی نیست از آیین نیرنگش

به چین بهزاد جز چین جبین دیگر نمی‌بیند

که باشد چین زلف او گریبانگیر ارژنگش

چه سان سر برکشم ز امرش که چون رنگ حنای او

عنان توسن عمرم بود امروز در چنگش!

چه خوش گفته‌ست طغرل حضرت بحر سخن بیدل

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره می‌کند و احساس عمیق خود را از جدایی و عشق بیان می‌کند. او به تلخی و دشواری جدایی می‌اندیشد و در عین حال نمی‌تواند از زیبایی و جاذبه‌های معشوق خود رهایی یابد. عشق او به حدی عمیق است که گویی زندگی‌اش به آن معلق است. شاعر با تأکید بر ویژگی‌های ظاهری و سحرانگیز معشوق، نشان می‌دهد که چقدر تحت تأثیر او قرار دارد و گویی هیچ راهی برای فرار از این عشق و احساسات متناقض نمی‌بیند. در نهایت، او ابراز می‌دارد که از جنون عشق، هویت و فرهنگ خود را نیز فدای عشق کرده است.