شمارهٔ ۲۲۱ طغرل احراری
طغرل احراری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عالمی از روی او دارد گلستان در بغل
بر رخش نظاره را باشد چراغان در بغل
از سواد جعد زلفش هر زمان بر لوح دل
نسخه آشفتهای دارم پریشان در بغل
توشه لخت جگر کافی بود عشاق را
میروم در راه عشقش بیلب نان در بغل
کوهکنوَش کوه دل کن لفظ شیرین بایدت
شاهد معنی نیاید با تو آسان در بغل!
اعتبارات جهان از جوش تمکین دل است
موج گوهر را بود دائم گریبان در بغل
صافطبعان محو اظهارند در عرض ادب
جوهر از آیینه دارد چشم حیران در بغل
آنقدر دوش از غمش از دیده باریدم گهر
طفل اشکم میرود امروز طوفان در بغل
همچو بلبل روز و شب با ناله دارم الفتی
کز فراق او مرا باشد نیستان در بغل
پهلوی عشاق باشد گرم در بازار غم
زاهد از افسردگی دارد زمستان در بغل
هر زمان طغرل کنون زاندیشه حاصل کردهام
از خیال باد زلفش صد شبستان در بغل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفاتی عمیق و احساسی از عشق و فراق است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا، عشق را به گلی در باغی تشبیه میکند که در آغوش دارد و شعلههای محبت را همچون چراغی در دل خود میافروزد. زلف معشوق نماد آشفته خاطرات و احساسات است و عشقش به حدی عمیق است که شاعر برای حفظ این عشق از هر چیزی آماده است، حتی بدون نان. شاعر همچنین به تأثیرات عشق بر وجود انسان اشاره میکند؛ جایی که آرامش دل و زیباییها در عشق نهفته است. احساسات عمیق او در بیان فراق و گلهگذاری از جدایی نیز مشهود است، به ویژه وقتی که میگوید اشکهایش همچون گوهر از چشمانش میریزد. در نهایت، عشق به عنوان بازار غم و اندوهی دائم در زندگیاش تجلی مییابد و او از آن به عنوان یک موقعیت طاقتفرسا یاد میکند.