شمارهٔ ۲۸۷ طغرل احراری
طغرل احراری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای عشق بلای جان شدستی
اندر دل ناتوان شدستی!
کردست مرا فراق پیرم
با تو نگرم جوان شدستی!
رازم ز تو گشته آشکارا
تو از چه به دل نهان شدستی؟!
روحم که روان شده به کویش
با روح منت روان شدستی!
چون تیر مرا تو راست دیدی
زان روی مرا کمان شدستی!
پارم به من آشنا نمودی
اعدای من این زمان شدستی!
در هر طرفی دوانم از تو
هرجا که روم دوان شدستی!
امروز به مرغزار حسنش
در گله من شبان شدستی!
صبری بکن ای دل بلاکش!
خاموش که پرفغان شدستی!
جاوید بمان به عشق طغرل
با عشق تو همزبان شدستی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت تحت تاثیر عشق قرار دارد و این عشق را بلای جان خود میداند. او از درد فراق و تأثیرات آن بر روح و جسم خود صحبت میکند و بیان میکند که عشقش او را جوان نگه داشته است. شاعر راز عشقش برای دیگران آشکار شده و از محبوب میپرسد که چرا قلبش را پنهان کرده است. او احساس میکند که روحش با محبوبش پیوند خورده و هر جا که میرود، حضور او را حس میکند. در پایان، شاعر از دل خود میخواهد صبر کند و آرامش را حفظ کند و بر این عشق پایدار بماند.