نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبود

هر خمی منزل جمعی دل دیوانه نبود

تیشه بر سر زد فرهاد و چو شیرین جان داد

دیگران را مگر این همت مردانه نبود

گر به کنج دل من غیر غمت راه نیافت

جای آن گنج جز این خانه ویرانه نبود

جذبه عشق مرا برد به جایی که ز وصل

فرق بین فرق و محرم و بیگانه نبود

خرم آن شب که ز پیمانه چو پیمان بستی

شاهد ما و تو جز شاهد پیمانه نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عشق و دلتنگی پرداخته و از تأثیر عشق بر زندگی و دل می‌گوید. شاعر بیان می‌کند که زیبایی و جذابیت گیسوان محبوبش باعث دیوانگی او شده و از تلاش‌های فرهاد برای رسیدن به شیرین یاد می‌کند. او تأکید می‌کند که عشقش تنها غمی را در دلش به جا گذاشته و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند جای آن را پر کند. همچنین، او به شب‌های خوشی که در کنار معشوقش بوده و پیمانه عشق را به تصویر می‌کشد، اشاره می‌کند که هیچ شاهدی جز پیمانه عشق نبوده است. در کل، شعر به بُعد احساسی و روحانی عشق می‌پردازد.