شمارهٔ ۱۰۴ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باز دلبر به دلم عزم شبیخون دارد
که به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد
میرود غافل و خلقش ز پی و من به شگفت
کاین چه لیلی است که صد سلسله مجنون دارد
پای خم دست پی گردش ساغر بگشای
تا بدانی چه به سر گردش گردون دارد
شور شیرین نه همین تارک فرهاد شکافت
بلکه خسرو هم از آن پهلوی گلگون دارد
سرو خاک ره آن رند که با دست تهی
سطوت قارنی و ثروت قارون دارد
چشم فتان تو نازم که به هر گوشه هزار
چون منِ گوشهنشین واله و مفتون دارد
خواری و زاری و آوارگی و دربهدری
این همه فرخی از اختر وارون دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و عواطف خود اشاره میکند. او از دلبر میگوید که در نظرش عزم شبیخونی دارد، به طوری که چشمانش پر از اشک و خون است. شاعر شگفتزده است که این دلبر چه ویژگیهایی دارد که مانند لیلی، مجنونی در پی اوست. او از نوشیدن ساغر و لذتی که در آن نهفته است صحبت میکند و به زیبایی ثروت و قدرت در دنیا اشاره میکند. شاعر به جذابیت چشمهای محبوبش اشاره میکند که هزاران عاشق را به خود جذب کرده است. در نهایت، از هیاهو و دربهدریهایی که عشق برای او به ارمغان آورده یاد میکند. این شعر به طور کلی به زیبایی و درد عشق و حیرت از آن میپردازد.