نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عمری‌ست کز جگر، مژه خوناب می‌خورد

این ریشه را ببین ز کجا آب می‌خورد

چشم تو را به دامن ابرو هرآنکه دید

گفتا که مست، باده به محراب می‌خورد

خال سیه به کنج لب شکرین تست

یا هندویی که شیره عناب می‌خورد

دل در شکنج زلف تو چون طفل بندباز

گاهی رود به حلقه و گه تاب می‌خورد

ریزد عرق هرآنچه ز پیشانی فقیر

سرمایه‌دار جای می ناب می‌خورد

غافل مشو که داس دهاقین خون‌جگر

روزی رسد که بر سر ارباب می‌خورد

دارم عجب که با همه امتحان هنوز

ملت فریب «لیدِر» و احزاب می‌خورد

با مشت فرخی شکند گرچه پشت خصم

اما همیشه سیلی از احباب می‌خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف درد و رنج ناشی از عشق و وابستگی می‌پردازد. شاعر از خونابه‌ای که در جگرش می‌جوشد سخن می‌گوید و به عمق احساسات خود اشاره می‌کند. او نشان می‌دهد که چشم یار چقدر می‌تواند تاثیرگذار باشد و انسان را به حالت مستی بکشاند. همچنین به زیبایی‌های یار، مانند خال سیاه و زلف پیچیده‌اش، اشاره می‌کند و از وابستگی دل به این زیبایی‌ها سخن می‌گوید. در ادامه، شاعر از زجر فقرا و عاقبت اربابان یاد می‌کند و به فریب‌خوردن ملت‌ها از لیدرها و احزاب اشاره دارد. در پایان، او به قدرت و پیشرفت در مبارزه با دشمنان اشاره می‌کند، اما نیکى یا آسیب‌هایی که از دوستان می‌بیند را نیز یادآور می‌شود.