شمارهٔ ۱۱۵ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بود
وان عقده که نگشود ز غم مشکل ما بود
مجنون که به دیوانه گری شهره شهر است
در دشت جنون همسفر عاقل ما بود
گر دامن دل رنگ نبود از اثر خون
معلوم نمی شد دل ما قاتل ما بود
سرسبز نگردید هر آن دانه که کشتیم
پا بسته آفت زدگی حاصل ما بود
دردانه مه بود و جگر گوشه خورشید
این شمع شب افروز که در محفل ما بود
این سر که به دست غم هجر تو سپردیم
در پای غمت هدیه ناقابل ما بود
از راه صنم پی به صمد بردم و دیدم
مستوره آئینه حق باطل ما بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و حسرت های عاشقانه پرداخته و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوق و فقدان او منعکس میکند. شاعر از غنچهای یاد میکند که به دلیل حسرت دلش نشکفته و از مشکلاتی که در عشق تجربه کرده، سخن میگوید. او مجنون را مثال میزند که در جنون خود همسفر عاقلی بوده و از نازیباییهایی که عشق بر دل زده است، سخن میگوید. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر دلش به خون آغشته نمیشد، نمیتوانست این حقیقت تلخ را بفهمد. همچنین، به دانههایی که به بار نشستهاند و حاصل آنها آفتزده است، اشاره میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق و فقدان معشوقش را به عنوان هدیهای برای غم و اندوهش به دست غم سپرده است و در جستجوی حق، باطل را کشف کرده است. این شعر غم و حسرت عشق را به زیبایی به تصویر میکشد.