نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو مهربان مَهِ من جلوه بی‌نقاب کند

ز غم ستاره‌فشان چشم آفتاب کند

طریقِ بنده‌نوازی ببین که خواجهٔ من

مرا به عیبِ هنر داشتن جواب کند

در این طلوعِ سعادت که روز بیداری‌ست

غرورِ جهل مبادا ترا به خواب کند

ز فقر آه جگرگوشگانِ کیکاووس

سزد اگر دلِ سیروس را کباب کند

به این اصولِ غلط باز چشم آن داری

زمانه داخل آدم ترا حساب کند

ز انتخاب چو کاری نمی‌رود از پیش

به پورِ کاوه بگو فکرِ انقلاب کند

هر آنکه خانهٔ ما فرخی خراب نمود

بگو که خانهٔ او را خدا خراب کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دوستی، صداقت و آگاهی از وضعیت زندگی است. شاعر از مهربانی و زیبایی معشوق خود می‌گوید که به او آرامش می‌دهد و گریه و غم را از وجودش می‌زداید. او به اهمیت آگاهی از حقایق زندگی و دوری از غرور جهل اشاره می‌کند که می‌تواند انسان را در خواب غفلت نگه دارد. همچنین به مسائل اجتماعی و فقر اشاره کرده و خواستار انقلاب در فکر و عمل می‌شود. در نهایت، شاعر ادعا می‌کند که اگر کسی به او آسیب رسانده، امیدوار است که خداوند خانه او را ویران کند، به نوعی در عین مهربانی، از عدالت نیز سخن می‌گوید.