نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلت به حال دل ما چرا نمی‌سوزد

بسوزد آنکه دلش بهر ما نمی‌سوزد

ز سوز اهل محبت کجا شود آگاه

چو شمع آنکه ز سر تا به پا نمی‌سوزد

در این محیط غم‌افزا گمان مدار که هست

کسی که ز آتش جور و جفا نمی‌سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته‌دل

به حیرتم که چرا این بنا نمی‌سوزد

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین

هرآنکه گفت که فقر از غنا نمی‌سوزد

غریق بحر فنا ای خدا شدیم و هنوز

برای ما دل این ناخدا نمی‌سوزد

ز تندباد حوادث ز بس که شد خاموش

چراغ عمر من بی‌نوا نمی‌سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و از دیگران می‌خواهد که به حال او و دیگر ستمدیدگان توجه کنند. او به سردی و بی‌توجهی کسانی که از محبت و محبت واقعی بی‌خبرند، اشاره می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که دلشان برای دیگران بسوزد. همچنین، شاعر به ناتوانی در احساس درد از وضعیت اجتماعی و نابرابری‌ها اشاره می‌کند و نمی‌فهمد که چرا برخی از افراد، حتی در برابر آتش ظلم و گرفتاری، بی‌تفاوتند. در نهایت، او خود را غرق در مشکلات می‌بیند و می‌گوید که حتی چراغ عمرش هم به خاطر سختی‌ها خاموش شده است.