شمارهٔ ۱۲۳ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سر و کارِ من اگر با تو دلآزار نبود
این همه کارِ من خون شده دل زار نبود
همه گویند چرا دل به ستمگر دادی
دادم آن روز به او دل که ستم کار نبود
میشدم آلتِ هر بیسر و پا چون تسبیح
دستگیرِ من اگر رشتهٔ زُنّار نبود
یا به من سنگ نزد هیچکس از سنگدلی
یا کسی از دلِ دیوانه خبردار نبود
همه در پرده ز اسرار سخنها گفتند
لیک بیپرده کسی واقفِ اسرار نبود
هر جنایت که بشر میکند از سیم و زر است
کاش از روز ازل درهم و دینار نبود
شَحنه و شیخ و شَه و شاهد و شیدا همه مست
در همه دیرِ مغان آدمِ هُشیار نبود
بود اگر جامعه بیدار در این دارِ خراب
جای سردار سپه جز به سرِ دار نبود
در نمایشگهِ این صحنهٔ پر بیم و امید
هر چه دیدیم به جز پرده و پندار نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به دلیل عشق به یک ستمگر متحمل شده، صحبت میکند. او به انتقاد از جامعه و انسانها میپردازد، به طوری که همه کارها و جنایات بشر را نتیجه تباهیهای مادی (سیم و زر) میداند. شاعر به نبود آگاهی و بیداری در جامعه اشاره میکند و از آنچه که در زندگی تجربه کرده، به عنوان پردهای از افکار و illusions (توهمات) یاد میکند. او به عدم وجود کسانی اشاره دارد که بتوانند اسرار وجودی و واقعیات را درک کنند، و در نهایت، آرزوی جامعهای آگاه و هوشیار را میکشد.