نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بود

گر مرا چنگی به دل می‌زد نوای چنگ بود

نیست تنها غنچه در گلزار گیتی تنگدل

هر که را در این چمن دیدم چو من دلتنگ بود

گر ز آزادی بود آبادی روی زمین

پس چرا بی‌بهره از آن کشور هوشنگ بود

نوشدارو شد برای نامداران مرگ سرخ

بس که در این شهر ننگین زندگانی تنگ بود

بس که دلخون گشتم از نیرنگ یاران دورنگ

دوست دارم هر که را در دشمنی یکرنگ بود

بی‌سر و پایی که داد از دست او بر چرخ رفت

کی سزاوار نگین و درخور اورنگ بود

شاه و شیخ و شحنه درس یک مدرس خوانده‌اند

قیل و قال و جنگشان هم از ره نیرنگ بود

برندارم دست و با سر می‌روم این راه را

تا نگویی فرخی را پای کوشش لنگ بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات دلگیر و رنج‌آور شاعر می‌پردازد. او در شب‌های تاریک با دغدغه‌های زندگی در جنگ است و به تنهایی و دلتنگی خود اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که همه در این دنیا دچار غم و نزدیک به احساس او هستند. او به آزادی و خوشبختی اشاره می‌کند و می‌پرسد چرا در این عالم، مردم از آن بی‌بهره‌اند. همچنین، او از نیرنگ و فریب دوستان و قدرت‌مداران شکایت می‌کند و عشق خود به انسان‌های صمیمی را ابراز می‌کند که در دوستی خود یکرنگ هستند. در نهایت، شاعر بر اراده و تلاش خود تأکید می‌کند و می‌خواهد نشان دهد که اگرچه در این راه مشکلاتی موجود است، але او با قدرت و استقامت پیش می‌رود.