نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ما

از داغ تازه سوخت دل لاله‌گون ما

آن دم به خون دیده نشستیم تا کمر

کان سنگدل ببست کمر را به خون ما

ما جز برای خیر بشر دم نمی‌زنیم

این است یک نمونه ز راز درون ما

در بزم ما سخن ز خداوند و بنده نیست

دون پیش ماست عالی و عالی‌ست دون ما

ما را به سوی وادی دیوانگی کشید

این عشق خیره‌سر که بود رهنمون ما

ساقی ز بس که ریخت به ساغر شراب تلخ

لبریز کرد کاسه صبر و سکون ما

تا روز مرگ از سر ما دست برنداشت

بخت سیاه سوخته واژگون ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شاعر به توصیف حال و هوای خود در فصلی پر از شور و احساس پرداخته است. او به عشق و دردهای درونش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این عشق، او را به دیوانگی کشانده است. همچنین، سخنانش از غم و اندوه ناشی از جدایی و داغ دل حکایت دارد و نشان می‌دهد که در گردهمایی‌های آنها بحثی از دو دنیای برتر و پست وجود ندارد. در نهایت، شاعر به بخت بد و ناامیدی‌هایش نسبت به زندگی اشاره می‌کند و این موضوع به نوعی به روحیه یأس و ناامیدی او دامن می‌زند.