شمارهٔ ۱۳۰ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگر
شورید و گفت جانِ من و جانِ کارگر
شاه و گدا فقیر و غنی کیست آنکه نیست
محتاج زرع زارع و مهمان کارگر
سرمایهدار از سرِ خوان رانَدَش ز جور
با آنکه هست ریزهخورِ خوان کارگر
در خز خزیده خواجه، کجا آیَدَش به یاد
پای برهنه، پیکرِ عریان کارگر
با آنکه گنجها بَرَد از دسترنج وی
پامال میکند سر و سامان کارگر
آتش به جان او مزن از باد کبر و عجب
ای آنکه همچو آب خوری نان کارگر
ترسم که خانهات شود ای محتشم خراب
از سیل اشک دیده گریان کارگر
یا کاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر
از برق آه سینه سوزان کارگر
کی آن غنی که جمع بود خاطرش مدام
رحم آورد به حال پریشان کارگر
ای دل فدای کلبه بیسقف بذرکار
وی جاننثار خانه ویران کارگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به فقر و زحمت کشیدن کارگران اشاره میکند و به تناقضهای موجود در جامعه میپردازد. او با نگاهی دردناک به وضعیت کارگران، بیان میکند که همه انسانها اعم از فقیر و غنی به نوعی به کارگران وابستهاند. سرمایهداران با ظلم و ستم کارگران را از حقوقشان محروم میکنند و به طور متناقضی از ثروت آنها بهرهبرداری میکنند. شاعر هشدار میدهد که اگر ثروتمندان به حال کارگران رحم نکنند، ممکن است عواقب وخیمی برای خودشان بوجود آید. نهایتاً، شاعر ابراز عشق و احترام به تلاشها و رنجهای کارگران میکند و آنها را مورد ستایش قرار میدهد.