شمارهٔ ۱۴۴ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا که در ساغر شراب صاف بیغش کردهایم
بر سر غم خاک از آن آب چو آتش کردهایم
قدر ما در میکشی میْخوارگان دانند و بس
چون به عمری خدمت رندان میْکش کردهایم
سعی و کوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت
بیجهت ما خاطر خود را مشوش کردهایم
نقشهای پرده دل تا که گردد آشکار
چهره را با خامه مژگان منقش کردهایم
چشم ما چون آسمان پروینفشان دانی چراست
بس که دیشب یاد آن بیمهر مهوش کردهایم
دست ما و شانه هرگز عقده از دل وا نکرد
گرچه با زلف تو یک عمری کشاکش کردهایم
فرخی چون زندگانی نیست غیر از درد و غم
ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کردهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف تجربیات و احساسات خود پرداخته و از نوشیدن شراب به عنوان نمادی از لذت و فراموشی یاد کرده است. او بر این نکته تأکید دارد که زندگی او را تنها رنج و غم تشکیل میدهد و هرچند که تلاشهای بسیاری کرده، تأثیری بر سرنوشتش نداشته است. شاعر همچنین به یاد عشق بیوفایش اشاره میکند و از مشکلاتی که در رابطهاش با معشوق دارد، سخن میگوید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگیاش جز درد و اندوه، حقیقتی ندارد و در این حال به مرگ نیز به عنوان یک راه تسلی نظر میکند.