شمارهٔ ۱۵۴ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیم
تا سحر از آتش دل آبرویی داشتیم
خرم آن روزی که در میخانه با میخوارگان
تا به شب از نشئهٔ می، های و هویی داشتیم
سیل می از کوهسار خُم به شهر افتاد دوش
کاشکی ما هم به دوش خود سبویی داشتیم
بود اینم از برای دیدن معشوق مرگ
در تمام زندگی گر آرزویی داشتیم
داغ و درد گلرخان پژمرده و خوارم نمود
ورنه ما هم روزگاری رنگ و بویی داشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد شبهایی میافتد که در کوی معشوق خود حضور داشته و با آتش دلش احساس خوشی و زیبایی کرده است. او به شادی روزهایی اشاره میکند که در میخانه با دیگر مینوشان خوش میگذرانده و از شادابی آن لحظات لذت میبرده است. همچنین، شاعر آرزو میکند ای کاش میتوانست مانند سیل می، با سبویی بر دوش به شهر برود. او به عشق و آرزویی برای دیدن معشوق اشاره کرده و از درد و رنج ناشی از فراق معشوق سخن میگوید، و در نهایت به این نکته اشاره دارد که روزگاری زیبا و پر رنگ و بو داشته که حالا به خاطر غم معشوق پژمرده شده است.